دل ابری
به یاد خاطرات
من بودم تو و یک عالمه حرف... و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!! کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی یک آه چقدر وزن دارد... نگران نباش،حال دلم خوب است!!!... نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست نه از شیون های مداومش،به وقت خواستن تو... آرام جوری که نبینی و نشنوی گوشه ای نشسته، و رویاهایش را به خاک می سپارد... و من از تو جدا ماندم ولی ای کاش میمردم... برو دیگر که دل از غم رها کردم... خداحافظ... خداحافظ که دیگر برنمیگردم رفتم از شهر تو با یه کوله بار از خاطره... دل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافره... چقدر غم انگیز است این روزها که هرچه می کنم باز هم خاطرات رهایم نمی کند چقدر محکمند این خاطرات که هرچه ذهنم را پر می کنم باز هم تو را نشانم می دهند چقدر بی وفا بودی تو که هرچه من بودم و وفا کردم در تو نبود و اثر نذاشت کاش فراموش شوی آنقدر که دیگر هرگز به یادت نیاورم درست به همان اندازه ای که تو فراموشم کردی کاش آنقدر از تو خالی شوم که حس کنم زمان به عقب بازگشته است و همه چیز فقط یک خواب بوده کاش می شد یک روز نزدیک٫ تو از همه ی خاطراتم بروی کاش می شد... دلم گرفته هوای ترانه ام ابری ست قسم به آه، که آیینه خانه ام ابری ست به بی کرانگی حجم آسمان شده ام ولی دریغ، کران تا کرانه ام ابری ست از آن شبی که مرا در عطش رها کردی فضای هر غزل عاشقانه ام ابری ست من از طنین غزل گریه ی تو دانستم که فصل فصل کتاب فسانه ام ابری ست فسانه گوی شب شوکرانی من باش دلم گرفته چو هرشب و خانه ام ابری ست دیگه نمیتونم زود به زود بیام اینجا چون درسها نمیذاره یه وقت مشروط میشم منم که حسسساس امیدوارم وقت بشه بیام بهتون سر بزنم... به زودی میام... گرچه من دیگر نمی بینم گل روی تو را... خاطراتت را در این غم خانه مهمان می کنم... گوهر یکدانه ام،ای تو عزیز جان من... تا ابد یاد تو را در سینه پنهان می کنم... پرواز برای همدمی کافی بود احساس برای عاشقی کافی بود گر در راه سفر پشیمان گشتیم در نیمه ی راه، خستگی کافی بود ما عهد نبستیم که تنها برویم یکبار ندای بی کسی کافی بود بشنو که کلام آخر من این بود یکبار برای عاشقی کافی بود هنوز روی دلم مانده ردپای کسی و پر نمی شود انگار هیچ جای کسی دلم به حال دل دیر باورم می سوخت که می پرید عاشقانه در هوای کسی هنوز روی همان میز مانده پاکت آن نوشته ام که نوشتم من برای کسی چه روزها گذشته اند و مانده ام تنها هنوز مثل همیشه در ابتدای کسی روی خاک ایستاده ام با تنم که مثل ساقه ی گیاه باد و آفتاب و آب را... می مکد که زندگی کند بارور ز میل... بارور ز درد... روی خاک ایستاده ام تا ستاره ها ستایشم کنند تا نسیم ها نوازشم کنند از دریچه ام نگاه می کنم جز طنین یک ترانه نیستم جاودانه نیستم جز طنین یک ترانه جستجو نمی کنم در فغان لذتی که پاکتر، از سکوت ساده ی غمیست آشیانه جستجو نمی کنم در تنی که شبنمی ست روی زنبق تنم بر جدار کلبه ام که زندگیست... با خط سیاه عشق... یادگارها کشیده اند، مردمان رهگذر: قلب تیر خورده... شمع واژگون... نقطه های ساکت پریده رنگ... بر حروف در هم جنون هر لبی که بر لبم رسید یک ستاره نطفه بست در شبم که می نشست روی رود یادگارها پس چرا ستاره آرزو کنم؟ 







![]()



| Design By : Night Skin |


